حكيم زجاجى
815
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
شد اندر حرم آن بدانديش مست * هر آن كس كه ديد از مجاور ببست به پيش در كعبهشان خون بريخت * ز دست قضا كس تواند گريخت ز مكه زن و كودكان را ببرد * به راه اندرون سگ همى مىسپرد كه گويد از آن ظلم و آن جور باز * خورد مغفر كركس آنروز باز خبر شد بر مكتفى ز آن پليد * كه خون سران خورد همچون نبيد « 1 » فرستاد لشكر به دنبال گبر * برفتند مانندهء پيل و ببر نكوهيده زكرويه آمد به جنگ * برآويخت با لشكر تيزچنگ سرانجام كافر درآمد ز پاى * بريدند حالى دو دستش به جاى ورا خون آن بىگناهان گرفت * نه خيل و نه شمشير شاهان گرفت بدى كرد با مردم نيكبخت * گرفتش زمانه سرانجام سخت چو گستاخ شد با خداوند خويش * برون آمد از عهد و سوگند خويش سپهرش در آن خاك بر باد داد * سزد گر نيارند از او نيز ياد غلامى كه با خواجه گستاخ شد * درونش ز سرنيزه سوراخ شد اگر بنده باشى وگر پادشاه * مپيچان درون ز آستان . . . . . . ز زكرويه ببريد ايام سر * در آن كار كرد او را سرانجام سر سرش در زمان بر سر نيزه كرد * ببردند سوى خراسان چو گرد گشاده شد آن رازها سربهسر * چو ديدند بر نيزه ز آن گونه سر چو آمد بدين جا كتاب جرير * ز دستش بيفتاد كلك و حرير برفت او و اين نامه ناكرده ماند * كسى آخر اين سخن را نخواند به هنگامهء مكتفى [ زاد مرد ] * كسى ديگر آغاز اين نامه كرد نه تاريخ ماند و نه تاريخگوى * تو دست دل از آب هستى بشوى چو از سال بر سيصد افزود پنج * دل مكتفى آمد از غم به رنج به ذالقعده در خاك رفت آن امير * زمين شد ز خون سران آبگير به دو كرد فرزند يوسف نماز * محمد كه بد قاضى سرفراز ورا دفن كردند اندر سراى * سرايى كه بد چون بهشتى بجاى
--> ( 1 ) بيد